خرید بک لینک
به همین داغ بسوزی که مرا سوخته ایدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.به اینجایش که می رسم، با خودم فکر میکنم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم.دوباره می آیم که بنویسم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم، ماه های قبل تر که لامصب واقعا چیزی نبود!نا امید نیستم. ولی نمی دانم به چه چیز هم باید امید داشته باشم. در تکه پاره ای خواندم، جهنم آنجایی است که مردمانش به امید باور ندارند. در آن دنیای فرضی، خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

سرمه ای - طلایی

جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.

رفتنت خوبی هم داشت. آن هایی که هستند رفته اند، تو ولی کماکان هستی. پر رنگ. با من لباس فارغ التحصیلی می پوشی. با هم سوگند می خوانیم. با هم پزشک می شویم.

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

درون پاشیدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم."زیر دریایی تایتان که برای بازدید از بقایای کشتی تایتانیک به اعماق آب های اطلس سفر کرده بود، به احتمال زیاد از همان لحظات نخست سفر، دچار درون پاشی شده است.وقتی زیر دریایی دچار درون پاشی می شود، بدنه آن با سرعتی معادل ۲۴۰۰ کیلومتر در ساعت به سمت داخل حرکت می کند که یعنی حدود ۶۷۰ متر در ثانیه. این زیر دریایی در عرض کمتر از یک میلی ثانیه، به طور کامل از بین رفته است.مغز انسان نیز به طور غریزی، حدود ۲۵ میلی ثانیه طول می کشد تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

هواپیمای دوبارهدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.اپیزود صفر. پیش در امد. "با هم باید برویم تنهایی از پسش بر نمی آیم." "با هواپیما می رویم؟" "آره." "ولی من فکر می کنم نمی توانم سوار هواپیما شوم. سوار نشدم. خیلی وقت است." "عجب یعنی چه این مسخره بازی هات چیه در میاری!!!"اپیزود اول. رفت. مامان نمی فهمد چرا صبح روز پروازش، در خواب و بیداری تلاش های مذبوحانه ای می کنم تا یادش بدهم از اسکایپ استفاده کند. آن هم منی که حوصله ی یاد دادن هیچ چیز را به هیچ بنی بشری نداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

رقص در برق پاییزدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.به مادرم پونه ی کوهی پیشکش کرده اند. و داشتم دنبال آسیاب می گشتم که آسیابش کنم، که یادم افتاد، آخ! حداقل یک ماه است که ماست و پونه را با بی خیالی و بدون درد کوفت کرده ام.پس مغزم تصمیم گرفت روی ویدیوی رقص ایرانی سمانه، به بهانه اینکه شبیه پونه است قفلی بزند و تمام جمعه شب را به گریه بگذراند که عوض این یک ماه در بیاید. می بینید؟ پونه الان درون تبلت من زنده است، ورجه وورجه می کند با صدای گرم منصور، عشوه می اید،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

که دارد محرم راز من و تو محرمی دیگردر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.گاه مثل مال غزال، عیان در عیان، که یکهو بی مقدمه بر می گردد می گوید، یه چیزی بهت می گم ولی به هیشکی نگو.و گاه مثل مال مهسا، پنهان در عیان، که می گوید "همان کشیک و شیفتای همیشگی" ولی از لا به لای همان شیفت ها تور عروس بیرون می زند.گاهی مثل مال ملیکا، پنهان در پنهان، که وقتی تا خرخره و ساعد در گل فرو رفته ام درباره ی تایپ ضایعات پوستی قرمز مریض بحث می کند، ولی عروسک یحتمل سفید نونوار در دست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

اهنگ حارصهجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است."و در پایان هر کدام از ما اهنگ رنج کشیدن خودش را دارد."رنج که چه عرض کنم. آهنگ زجر کشیدن...و داشتم فکر می کردم به این منیت پوشالی و اهنگ زجریدن و رنجیدنش.اهنگ زجر کشیدن من شاید از هفده سالگی به اینور، به سان حارصه ی شتری تشنه در بیابانی بی انتها بود که خارش را در بیابانش یافت و تا به اخر عمر با خون خودش مکید، رنجید، زجرید، گریید. تنها. و همه گفتند، خوب است، خب شتر است خار دوست دارد.غم تو چیست؟ این غم چیست که هرچه خون خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

و تقدیم به تو که نبودی و بودیدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.می خواستم پایان نامه را بدهم صحافی.تقدیمی ها را، واو به واو، طی یک سال اخیر در همین گرگ و میش شب ردیف کرده بودم. دقیقا می دانستم به چه کسانی و به چه علتی.الکی که نبود، یک سال شب ها نخوابیدم و مثل کرم خاکی در رخت خواب به خود لولیدم بلکه بتوانم بالاخره بخش تقدیمی ها را قلم بزنم. ورقش می زدم، ریوایز نهایی قبل صحافی. رسیدم به صفحه ی شما دو تا. آه کشیدم. با سوز مغز استخوان. با آتش پشت پرده ی چشم. و بغض کردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

جیک جیلنهال، کفن سفید و تولدی دوبارهجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.امروز تولد رامین پوراندرجانی بود. جانش را نمی گرفتند امروز ۴۲ ساله می شد.اویی که در جماعت پزشکان منفعت طلب، محتاط و ترسوی امروز، بسان گل سرخی بود، گریبان گرفته در پشته ای خار.رامین هم سن من بود که جانش را گرفتند. جوانکی ۲۶، ۲۷ ساله، و پزشکی تازه قسم خورده که هنوز از کثافت دنیای آن بیرون خبر ندارد. لابد خیلی ذوق نو پزشک بودنش را داشت. لابد او هم مثل من برای خودش مهری خریده بود و با غرور روپوش سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

نون نوشتن

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.

آن ها اشک می ریزند، من می نویسم..

آن ها جیغ می زنند، من می نویسم...

دیازپام و ترامادول می خورند تا به خواب روند، من می نویسم..

مست می کنند که یادشان برود، و من می نویسم...

در جمعند، و من در بی پناهی ها می نویسم...

یک دیگر را به اغوش می کشند و من می نویسم..

خودکشی می کنند و من می نویسم...

پس به خاطر نوشته هایم... که لا به لای آنهایی.

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:35

آن ها اشک می ریزند، من می نویسم..آن ها جیغ می زنند، من می نویسم...دیازپام و ترامادول می خورند تا به خواب روند، من می نویسم..مست می کنند که یادشان برود، و من می نویسم...در جمعند، و من در بی پناهی ها می نویسم...یک دیگر را به اغوش می کشند و من می نویسم..نماز می خوانند، و می نویسم...خودکشی می کنند و من می نویسم...از شما هم نوشتم.من هیچ کار نکردم... من فقط از شما نوشتم.من هر بار... فقط.. نوشتم.پس به خاطر نوشته هایم... که لا به لای آنهایی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: جمعه 30 آبان 1404 ساعت: 22:14

امروز تولد رامین پوراندرجانی بود. جانش را نمی گرفتند امروز ۴۲ ساله می شد.اویی که در جماعت پزشکان منفعت طلب، محتاط و ترسوی امروز، بسان گل سرخی بود، گریبان گرفته در پشته ای خار.رامین هم سن من بود که جانش را گرفتند. جوانکی ۲۶، ۲۷ ساله، و پزشکی تازه قسم خورده که هنوز از کثافت دنیای آن بیرون خبر ندارد. لابد خیلی ذوق نو پزشک بودنش را داشت. لابد او هم مثل من برای خودش مهری خریده بود و با غرور روپوش سفید می پوشید. و لابد می خواست بالاخره خستگی آن هفت سال را در کند. ولی تا همیشه خستگی را به تن جوان و دستان شفابخشش گذاشتند.گاهی که حالم از عالم و ادم به هم می خورد، وابستگی عمیقی به مرده ها پیدا می کنم. امروز دلم می خواست رامین را زنده کنم و با هم چایی بنوشیم. و صحبت کنیم... صحبت کنیم. دلم می خواست بدانم موقعی که برای زندانیان تشخیص می گذاشت، مثل من ته دلش خالی بود یا نه؟ ایا فکر می کرد پزشک خوبی می شود؟ دلم می خواست غلظت امیدش را هم اندازه بگیرم.امروز دیدم بچه ها از پزشکیان صحبت می کنند. از کاندید شدنش برای سیرک.. از پزشک بودنش. پزشکیان پزشکیان... در حالی که از این مضحکه عقم گرفته بود، با خودم تکرار می کردم. و بالاخره فهمیدم اسمش را کدام گوری شنیده بودم. پزشکیان همان کثافتی بود که به رامین گفته بود اعلام کند زندانی ها از مننژیت مردند و نه از ضربه به سر. خودش بود، نه؟ همان که امان نامه داده بود.دلم می خواست رامین زنده بود، و از او می پرسیدم، هی. رامین. خوب عکس پزشکیان را نگاه کن... این یارو همانی است که تو را به کام مرگ کشاند. نه؟ می دانستی در اینده ای نزدیک این لجن گه گرفته را برای ریاست جمهوری این مملکت معرفی می کنند؟ و باورت می رود امروز بسیاری از هم کیشانت رتبه ی رزیدنتی شان را به فرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 17:59

می خواستم پایان نامه را بدهم صحافی.تقدیمی ها را، واو به واو، طی یک سال اخیر در همین گرگ و میش شب ردیف کرده بودم. دقیقا می دانستم به چه کسانی و به چه علتی.الکی که نبود، یک سال شب ها نخوابیدم و مثل کرم خاکی در رخت خواب به خود لولیدم بلکه بتوانم بالاخره بخش تقدیمی ها را قلم بزنم. ورقش می زدم، ریوایز نهایی قبل صحافی. رسیدم به صفحه ی شما دو تا. آه کشیدم. با سوز مغز استخوان. با آتش پشت پرده ی چشم. و بغض کردم. آخر سهم تو از این دنیا باید بیشتر از یک صفحه، بیشتر از چند واژه ی دست و پا شکسته و ناشیانه ی پایان نامه ی من می بود.... دوستی دارم، خطابم می کند سخن. می گوید تو سخن دانی.... کجا بودی که ببینی سخن دان چگونه در توصیف غمتان به صرافت افتاده بود. مثل عنکبوتی در تار تنیده ی خودش..تو کجانی؟ لا به لای شیرازه ی پایان نامه ی من قایم شدی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 13:36

"و در پایان هر کدام از ما اهنگ رنج کشیدن خودش را دارد."رنج که چه عرض کنم. آهنگ زجر کشیدن...و داشتم فکر می کردم به این منیت پوشالی و اهنگ زجریدن و رنجیدنش.اهنگ زجر کشیدن من شاید از هفده سالگی به اینور، به سان حارصه ی شتری تشنه در بیابانی بی انتها بود که خارش را در بیابانش یافت و تا به اخر عمر با خون خودش مکید، رنجید، زجرید، گریید. تنها. و همه گفتند، خوب است، خب شتر است خار دوست دارد.غم تو چیست؟ این غم چیست که هرچه خون خودم را می مکم نه سیر می شوم و نه خواهم مرد؟هی. تو. لا به لای خار های خوشمزه ی بیابانی عزیزکم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 14:55

به مادرم پونه ی کوهی پیشکش کرده اند. و داشتم دنبال آسیاب می گشتم که آسیابش کنم، که یادم افتاد، آخ! حداقل یک ماه است که ماست و پونه را با بی خیالی و بدون درد کوفت کرده ام.پس مغزم تصمیم گرفت روی ویدیوی رقص ایرانی سمانه، به بهانه اینکه شبیه پونه است قفلی بزند و تمام جمعه شب را به گریه بگذراند که عوض این یک ماه در بیاید. می بینید؟ پونه الان درون تبلت من زنده است، ورجه وورجه می کند با صدای گرم منصور، عشوه می اید، لبخند افتابگردانی می زند و لگن و کمرش را متبحرانه و ناز تکان می دهد طوری که کشته می دهد و اکنون سقوط هواپیما دیگر کابوسی بیش نیست. خودش است... صد بار، دقیقا صد بار ویدیو را نگاه کردم. این همان پونه است! و حتی برنامه نویس است. کد می زند. لباس های چروک می پوشد، و لبخندش ساده ترین زیبایی دنیاست. بدجور بوی خودش را می دهد. درست مثل وقتی که درب کیسه ی پونه های پیشکشی را باز کردم و تا منتهای وجود سرم را داخل کیسه بردم تا گیاه را شناسایی کنم و بلند بلند پرسیدم :"اینا پونه است؟"پونه است عزیزم. پونه است. و مامان دعوام کرد، گفت مگر خُلی الان نفست می گیرد کله ات را بردی داخل کیسه ی پونه و دم می زنی. باید دم بزنم، باید سرم را ببرم توی کیسه و تقلا کنم. تو فراموش نخواهی شد گل پونه. باران می بارد. رعد و برق پاییز را دیدم. در اغوشم بگیر. طوری که با بوی تند پونه از هوش بروم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 23:44

صفحه بندی