و قاصدک نرفت به سمتی که فوت شد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:41
در گویشِ گیلکی، کلامی داریم که کتابی ست چندین و چند جلدی، کلمهای که من آن را مترادفِ درد میدانم: «تاسیان».به غربتِ ناشی از دیدن جای خالیِ کسی که بودنش واجب است و لازم گویند، به حال درکِ جای خالیِ سفر کرده،به دلتنگی،به وقتی دست و دلت به هیچ کار، حتی نفس کشیدن نمی رود،به نفس بُریدگی ... برای تو می نوی...
آن هایی که انتظارش را نداری - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:41
گرد هم آیی انجمن اموزش پزشکی دانشگاه. مادمازل بود، و دیدم برایش مهم است، پس من هم رفتم. حس کردم کمترین کاری است که می توانم در قبال احساسم انجام دهم. که او آشنا می بیند و می خندد. و من از خنده ی او خن
بی صفت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:41
مامان عفت وقتی مرا دید، گفت: دنیای بی صفتی ست. می بینی؟ مادر جون از بین رفت. و دارم فکر می کنم از بین رفتن قشنگ ترین واژه است. برای توصیف مرگ. توصیف تلف شدن.شرح فوت کردن. برای کاری که تو با من کردی.از
رفته ای روسیه - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
تو گاهی برایم،لا به لای غم گین ترین و حماسی ترین نت های قایقرانان ولگایی. نشسته ام،ولگا به گوشم می خورد،یاد تو می افتم. به من بگو چرا؟ ناقلا آنجایی؟ باز باران می بارد...بر صورت و بر دستانم.
بیچاره اینستاگرام که من را کم دارد - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
با مونا نشسته بودیم دور حوض جلبکی رسول.داشتم بهش می گفتم که حوض جلبکی را خیلی دوست دارم.چشم هایم را بستم و گفتم کی آب نما را روشن می کنند؟ خیلی دلم می خواست حوض جلبکی را با آبنمای روشن ببینم.بلند بلند
به فراسوی رود ها - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
هر روز می رسم لب این سالخورده رودبا کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود تقسیم می کنم عطشم را به ماهیانمی ریزم التهاب دلم را میان رود این رود خاطرات مرا تازه می کند...یادش بخیر تلخی آن روز، صبح زود باران گر
Null - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
جای خالی ات با چه چیزی پر می شود؟راستش را بگویم؟ اگر این قاشق چای خوری که دستم گرفته ام و هر بار با هر جان کندنی که شده با آن مالتی ورس را انگولک می کنم را از دستم بگیرند، تو هیچ وقت جای خالی ای نداشت
لعنت به زندگی؟ - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
حداقل شما هر شب خواب سلاخی شدن عزیز ترین کسانتان را نمی بینید.
می دهد می گیرد - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
دوستی می گفت خدا دانه دانه چیز هایی را که به تو داده است می گیرد..فکر کردم که به چه حقی؟ چرا خدا چنین حقی دارد؟مگر من از خدا خواستم بگذارد در دامنم که حالا بخواهد بگیرد؟مگر من محکوم بودم به تحمل رنج و
و مدتی ست که حس می کنم جسد شده ام - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
می دانی احساس من بعد از تو تمام شد.لولو آمد برد انداخت پشت کمد جیمز سالیوان.طرف جلوی چشمم جان می کند، نگاهش می کنم می خندم دلقک بازی در می آورم.فلانی تشنج می کند، با خونسردی نگاهش می کنم با خودم می با
پوپک - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
یک سال و نیم است از پوپک فرار می کنم.تا بالاخره دو هفته پیش استاد کتاب را جلویم باز کرد و گفت: بزن، پوپک!می خواستم بگویم، استاد آخر یک سال و نیم پیش پوپک را تمام کردیم.نگفتم.. گفت چه طور بود؟ خوشت آمد
بستنی ذغالی، به رنگ نبودنت - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
دو روز قبل امتحان داخلی رفتم سلی را دیدم.آخرین دیدارمان را دم بستنی شاد با جمله ی "خیالت تخت من همیشه آخرین نفر شروع می کنم و ماکس می شم" و "مگه بد گذشت بهت حالا؟" تمام کردیم.او رفت.من برگشتم خانه. سا
تا ته تشت - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:53
ورای همه ی باورهایمان دشتی ست،تو را آنجا خواهم دید...
بلیط یک بار مصرفم را برایت آتش زدم - تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 21:36
می دانی.. گاهی به این فکر می کنم، کاش جایمان عوض بدل می شد. یحتمل تو خیلی بهتر از من بلد بودی زندگی کنی. زندگی چندان هم آش دهان سوزی نیست. این روز ها استادمان می آید از مُرده ها حرف می زند. فهمیده
من نرد ها را دوست دارم - تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 21:36
نیکا امروز جزوه ی تاریخ یا تمدن -یا هر چیزی که هست- را در دست داشت و اندکی قبل از امتحان زیر لب، بغل گوشم تند تند تکرار می کرد. - می دونی چرا به تنگه ی جبل الطارق می گن جبل الطارق؟ داشتم در ذهنم "طارق
Light junkie - تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 21:36
دو هفته است شب ها تنهایی می روم زیر تونلِ نور خوردین،چشم هایم را گشاد و تنگ می کنم،زل می زنم به نور ها.می خواهم آنجا پیدایت کنم. می دانم آنجایی. مطمئنم.سیاه ترین ها، پشت نور خود را استتار می کنند. غیر این است؟ هاه. من قایم باشک باز قدری ام. کور خواندی.
ببر بنگال من - تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 21:36
"I still ca ot understand how he could abandon me so unceremoniously, without any sort of goodbye, without looking back even once. The pain is like an axe that chops my heart..." "بعد از چند ساعت يه نفر هم نوع، من رو پيدا کرد. اون رفت و با گروهي اومد تا من رو از اونجا ببرن. مثل يه بچه گريه مي کردم. ...
از دوستان جانی مشکل توان بریدن - تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 14:31
صدام زد: بیا بیا گفتم چی شده گفت که یه وبلاگی بود توش مینوشتیم پاشو بیا بنویس گفتم چشم و اومدم. خوب این جا میخوام شما رو به چالش بکشم هر کی ۵ تا کتاب ۵ تا انیمیشن ۵ تا فیلم و ۵ تا موسیقی خوب معرفی ک
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود» ها - تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 14:31
به من بگو تا کجای این دنیا را باید غرق سیاهی کنم؟ تا کجا... و تا چند... حتی در اینترنت نوشته وقتی می گوییم سیاه، با یک طیف وسیع از رنگ ها طرفیم. نوشته حتی سیاه هم یک رنگ مطلق نیست، طیف دارد. مثلا یک س
و آن دختر شیرازی لعنتی شبیه توست - تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 14:31
و من نتوانستم این را به تو بگویم. فرصتش را نداشتم. نمی دانم چرا نگفتم اصلا... احتمالا ما همیشه حرف های مهم تر و وقت های ارزشمند تری به جای پرداختن به موضوع بی ربطی مثل مشاعره ی سلامت داشتیم. آخر تو هم

برچسب‌های مرتبط

سال نو مبارک پیام تبریک | سال نو مبارک translation | سال نو مبارک pronunciation | سال نو مبارک به انگلیسی | سال نو مبارک وکتور | سال نو مبارک عشقم | سال نو مبارک 1394 | سال نو مبارک عاشقانه | سال نو مبارک متحرک | سال نو مبارک 2015